نامسلمان…

نوشته شده توسط رامین در 26 شهریور 1392

Bloody-knife

جوانی با چاقو وارد مسجد شد و گفت : بین شما کسی هست که مسلمان باشد !!؟ همه با ترس و تعجب به هم نگاه کردند و سکوت در مسجد حکمفرما شد ! بالاخره پیرمردی با ریش سفید از جا برخواست و گفت : آری من مسلمانم جوان به پیرمرد نگاهی کرد و گفت با من بیا !
پیرمرد بدنبال جوان راه افتاد و با هم چند قدمی از مسجد دور شدند، جوان با اشاره به گله گوسفندان به پیرمرد گفت که می خواهد تمام آنها را قربانی کند و بین فقرا پخش کند و به کمک او احتیاج دارد ! پیرمرد و جوان مشغول قربانی کردن گوسفندان شدند و پس از مدتی پیرمرد خسته شد و به جوان گفت که به مسجد بازگردد و شخص دیگری را نیز برای کمک با خود بیاورد ! جوان با چاقوی خون آلود به مسجد بازگشت و باز پرسید : آیا مسلمان دیگری هم در بین شما هست ؟! افراد حاضر در مسجد با دیدن چاقوی خونی، وحشت زده همه نگاهشان را به پیش نماز مسجد دوختند !! پیش نماز رو به جمعیت کرد و گفت : ای نامسلمانان ! چرا به من نگاه می کنید !! به عیسی مسیح قسم که با چند رکعت نماز خواندن کسی مسلمان نمی شود !!

دانشجوی کنجکاو

نوشته شده توسط رامین در 17 شهریور 1392

teacher

روزی یک استاد دانشگاه تصمیم گرفت تا میزان ایمان دانشجویان اش را بسنجد. او پرسید: آیا خداوند، هرچیزی را که وجود دارد، آفریده است؟
دانشجویی شجاعانه پاسخ داد: بله
استاد پرسید: هرچیزی را ؟
پاسخ دانشجو این بود: بله، هرچیزی را.
استاد گفت: در این حالت، خداوند شر را آفریده است. درست است ؟ زیرا شر وجود دارد.
برای این سوال، دانشجو پاسخی نداشت و ساکت ماند.
ناگهان، دانشجوی دیگری دستش را بلند کرد و گفت:
استاد ممکن است از شما یک سوال بپرسم؟
استاد پاسخ داد: البته

ادامه مطلب …

مادر و دختر جوان

نوشته شده توسط رامین در 17 مرداد 1392

mother

زن جواني پيش مادر خود مي‌رود و از مشکلات زندگي خود براي او مي‌گويد و اينکه او از تلاش و جنگ مداوم براي حل مشکلاتش خسته شده است.
مادرش او را به آشپزخانه برد و بدون آنکه چيزي بگويد سه عدد کتري را آب کرد و گذاشت که بجوشد. سپس درون اولي هويج، درون دومي تخم مرغ و در سومي دانه هاي قهوه ريخت. بعد از بيست دقيقه که آب کاملاً جوشيده بود اجاق گاز را خاموش کرد و اول هويج ها را در ظرفي گذاشت، بعد از آن تخم مرغ‌ها را هم، در ظرفي گذاشت و در پایان قهوه را هم در ظرفي ريخت و جلوي دخترش گذاشت. سپس از دخترش پرسيد که چه مي‌بيني؟
او پاسخ داد : هويج، تخم مرغ، قهوه. مادر از او خواست که هويج‌ها را لمس کند و بگويد که چگونه‌اند؟ او اين کار را کرد و گفت نرمند. بعد از او خواست تخم مرغ‌ها را بشکند، بعد از اين که پوسته آن را جدا کرد، تخم مرغ سفت شده را ديد و در آخر از او خواست که قهوه را بچشد.
ادامه مطلب …

دو دوست

نوشته شده توسط رامین در 10 تیر 1392

Two men who walk around in Sahara Desert

دو دوست قدیمی در حال عبور از بیابانی بودند. در حین سفر این دو سر موضوع کوچکی بحث می کنند و کار به جایی می رسد که یکی کنترل خشم خودش را از دست می دهد و سیلی محکمی به صورت دیگری می زند.

دوست دوم که از شدت ضربه و درد سیلی شوکه شده بود بدون اینکه حرفی بزند روی شنهای بیابان نوشت: “امروز بهترین دوست زندگیم سیلی محکمی به صورتم زد.”

آنها به راه خود ادامه دادند تا اینکه به دریاچه ای رسیدند. تصمیم گرفتند در آب کمی شنا کنند تا هم از حرارت و گرمای کویر خلاص شوند و هم اتفاق پیش آمده را فراموش کنند.

همچنانکه مشغول شنا بودند ناگهان همان دوستی که سیلی خورده بود حس کرد گرفتار باتلاق شده و گل و لای وی را به سمت پایین می کشد. شروع به داد و فریاد کرد و خلاصه دوستش وی را با هزار زحمت از آن مخمصه نجات داد.

مرد که خود را از مرگ حتمی نجات یافته دید، فوری مشغول شد و روی سنگ کنار آب به زحمت حک کرد: “امروز بهترین دوست زندگیم مرا از مرگ قطعی نجات داد.”

دوستی که او را نجات داده بود وقتی حرارت و تلاش وی را برای حک کردن این مطلب دید با شگفتی پرسید: “وقتی به تو سیلی زدم روی شن نوشتی و حال که تو را نجات دادم روی سنگ حک می کنی؟”

مرد پاسخ داد: “وقتی دوستی تو را آزار می دهد آن را روی شن بنویس تا با وزش نسیم بخشش و عفو آرام و آهسته از قلبت پاک شود. ولی وقتی کسی در حق تو کار خوبی انجام داد، باید آنرا در سنگ حک کنی تا هیچ چیز قادر به محو کردن آن نباشد و همیشه خود را مدیون لطف وی بدانی.”

قضاوت عجولانه

نوشته شده توسط رامین در 26 خرداد 1392

oldman

مرد فقیرى بود که همسرش کره مى ساخت . زن کره ها را به صورت دایره های یک کیلویى مى ساخت. مرد آن ها را به یکى از بقالى های شهر مى فروخت و مایحتاج خانه را مى خرید. روزى مرد بقال به اندازه کره ها شک کرد و آنها را وزن کرد. اندازه هر کره ۹۰۰ گرم بود.

او عصبانى شد و به مرد فقیر گفت: دیگر از تو کره نمى خرم، تو کره را به عنوان یک کیلو به من مى فروختى در حالى که وزن آن ۹۰۰ گرم است. مرد فقیر سرش را پایین انداخت و گفت: ما ترازویی نداریم و یک کیلو شکر از شما خریدیم و آن را به عنوان وزنه قرار مى دادیم .

پسرک باهوش

نوشته شده توسط رامین در 18 خرداد 1392

farmerboy

روزی کشاورزی متوجه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است. ساعتی معمولی اما با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود. بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه ای دریافت نماید.

کودکان به محض این که موضوع جایزه مطرح شد به درون انبار هجوم آوردند و تمامی کپّه های علف و یونجه را گشتند اما باز هم ساعت پیدا نشد. کودکان از انبار بیرون رفتند و درست موقعی که کشاورز از ادامۀ جستجو نومید شده بود، پسرکی نزد او آمد و از وی خواست به او فرصتی دیگر بدهد. کشاورز نگاهی به او انداخت و با خود اندیشید، “چرا که نه؟ به هر حال، کودکی صادق به نظر میرسد.”

پس کشاورز کودک را به تنهایی به درون انبار فرستاد. بعد از اندکی کودک در حالی که ساعت را در دست داشت از انبار علوفه بیرون آمد. کشاورز از طرفی شادمان شد و از طرف دیگر متحیّر گشت که چگونه کامیابی از آنِ این کودک شد. پس پرسید، “چطور موفّق شدی در حالی که بقیه کودکان ناکام ماندند؟”

پسرک پاسخ داد، “من کار زیادی نکردم؛ روی زمین نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صدای تیک تاک ساعت را شنیدم و در همان جهت حرکت کردم و آن را یافتم.”

پیرمرد عاشق

نوشته شده توسط رامین در 8 خرداد 1392

dastan

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه، با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: « باید از شما عکسبرداری بشود تا جائی از بدنت آسیب و شکستگی ندیده باشد. »
پیرمرد غمگین شد، گفت : « عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست. »
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند. پیرمرد گفت : « زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود! »
پرستاری به او گفت: « خودمان به او خبر می‌دهیم. » پیرمرد با اندوه گفت: « خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد. چیزی را متوجه نخواهد شد! حتی مرا هم نمی‌شناسد! »
پرستار با حیرت گفت : « وقتی که نمی‌داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می‌روید؟ »
پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت:« اما من که می‌دانم او چه کسی است..! »

سیب زمینی های خراب

نوشته شده توسط رامین در 22 آبان 1391

معلم یک کودکستان به بچه های کلاس گفت می خواهد با آنها بازی کند. او به آنها گفت که فردا هر کدام یک کیسه پلاستیکی بردارند و درون آنها به تعداد آدم هایی که از آنها بدشان می آید، سیب زمینی بریزند و با خود به کودکستان بیاورند.

فردا بچه ها با کیسه های پلاستیکی به کودکستان آمدند. در کیسۀ بعضی ها 2 تا، بعضی ها 3 تا و بعضی ها 5 تا سیب زمینی بود. معلم به بچه ها گفت: تا یک هفته هر کجا که می روند کیسه پلاستیکی را با خود ببرند. روزها به همین ترتیب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکایت از بوی سیب زمینی های گندیده. به علاوه، آنهایی که سیب زمینی بیشتری داشتند از حمل آن بار سنگین خسته شده بودند. پس از گذشت یک هفته، بازی بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند. معلم از بچه ها پرسید : از این که یک هفته سیب زمینی ها را با خود حمل می کردید چه احساسی داشتید ؟ بچه ها از این که مجبور بودند، سیب زمینی های بدبو و سنگین را همه جا با خود حمل کنند شکایت داشتند.

آن گاه معلم منظور اصلی خود را از این بازی، این چنین توضیح داد: «این درست شبیه وضعیتی است که شما کینه آدم هایی را که دوست شان ندارید در دل خود نگه می دارید و همه جا با خود می برید. بوی بد کینه و نفرت قلب شما را فاسد می کند و شما آن را به همه جا همراه خود حمل می کنید. حالا که شما بوی بد سیب زمینی ها را فقط برای یک هفته نتوانستید تحمل کنید پس چطور می خواهید بوی بد نفرت را برای تمام عمر در دل خود تحمل کنید !»

برگرفته از مجله خانواده سبز، شماره ۳۳۸

دفتر مشق سارا

نوشته شده توسط رامین در 20 آبان 1391

معلم عصبی دفتر را روی میز کوبید و داد زد : سارا… دخترک خودش را جمع و جور کرد، سرش را پایین انداخت و خودش را تا جلوی میز معلم کشید و با صدای لرزان گفت : بله خانم ؟

معلم که از عصبانیت شقیقه هایش می زد، به چشم های سیاه و مظلوم دخترک خیره شد و داد زد : «چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نکن؟ ها؟ فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچۀ بی انضباطش باهاش صحبت کنم.»

دخترک چانه لرزانش را جمع کرد… بغضش را به زحمت قورت داد و آرام گفت : «خانوم… مادرم مریضه… اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق میدن… اون وقت میشه مامانم رو بستری کنیم که دیگه از گلوش خون نیاد… اون وقت میشه برای خواهرم شیر خشک بخریم که شب تا صبح گریه نکنه… اون وقت… اون وقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره که من دفترهای دادشم رو پاک نکنم و توش بنویسم… اون وقت قول میدم مشقامو بنویسم…» معلم صندلی اش را به سمت تخته چرخاند و گفت : بشین سارا… و کاسه اشک چشمش، روی گونه هایش خالی شد…

برگرفته از مجله خانواده سبز، شماره 338